ای شمع آرام بسوز که شب دراز است...ای اشک آرام بریز که غم زیاد است
بی "مرد" بودن در این نامردی ها
قابل تحمل تر از با نامرد بودن در این بی "مرد" ی هاست!
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و قلب پاکی که پر از یاد تو بود و خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود.
تو برو....
برو تا راحت تر تکه های قلب شکسته ام را روی هم بند بزنم
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن
اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!
تقاصم را سبکتر کن،
مرا اين گونه آزردن،
خدا را خوش نميآيد،
مرا از غم رهايم کن،
جوابي ده مرا يارا
که اين سان بودن و مردن،
خدا را خوش نميآيد،
بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟
که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد،
دلي پر درد و آه دارم،
غرور من بها دارد!
که آن را زير پا بردن خدا را خوش نميآيد.
" حتی خداهم تحمل تنهایی را نداشت پس این جهان و انسان را آفرید."
پس نفرین بر تو ای تنهایی که گاهی انسان برای فرار از تو به هر چیز وهر کسی
متوصل می شود و گاهی تاوانی به اندازۀ یک عمر باید بپردازد

کوچ تو مرگ من است
هجر تو درد من است
اگر از دهکده قلب و تنم قصد سفر داری تو
گور جانم بکن و راهی شو
خرم؟خوکم؟سگم؟استغفرالله سگ وفا دارد
قناری نیستم اما میان قفس تاریک زندانم.
خرم خوکم سگم روبهی بزغاله ایی در نقش انسانم
چرا بزغاله باشم. من از این حیوان زیبا رازها دارم
همان بهتر که خر باشم.صبور و باربر باشم.میان اجتماع شهریان آزاده تر باشم
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمیگنجد
دگر از فرط می نوشی می ام مستی نمیبخشد
من اینک ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
شما ای مومنانی که میگویید خدا هست!!!
برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید پس بفهمم من
چرا اشک مرا هرگز نمیبیند؟؟
چرا ناله های قلبم را هرگز نمیشنود؟؟
عجب بی پرده من امشب سخن گفتم
خداوندا!
تو مستی.فتنه انگیزی.همان سلطان تبعیضی.اگر در روز خلقت مست نمیکردی ...
این چنین بلوا نمیکردی
یکی را مثل من بدبخت...یکی را بی جهت آقا نمیکردی..جهانی را چنین غوغا نمیکردی
خدایا کفر نمیگویم..پریشانم..چه میخواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی..لباس فقر پوشی..غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی زمین و آسمان را کفر میگویی. نمیگویی؟؟
خداوندا!
اگر در ظهر گرما خیز تابستان لبان تشنه ات را بر کاسه رویین قیر اندود بگذاری تن خود را به زیر سایه ی دیوار بگذاری و قدری آن طرف تر خانه های مرمرین دیوار بینی زمین و آسمان را کفر میگویی.نمیگویی؟؟
خداوندا!
اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی و شب آزرده و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی.نمیگویی؟؟
خداوندا!
تو در قران جاویدت هزاران وعده دادی.تو خود گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما شد
من او را بر صلیب خشم خود مصلوب میسازم
ولی من دیده ام نامرد مردانی که با خون رگ مردان هزاران کاخ میسازند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نو رسته ی خویش گرم میگیرد
برادر نیمه شب مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
ولی من دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه میلغزد
خدایا......پس قولت..؟؟
خداوندا!
تو بر شاهین درس خونخواری و خونریزی آموختی.تو مرغان ضعیف را طعمه ساختی.همانا خلق کردی گرگ و روبه هر دو موذی.
خدایا پس تو خود هم آتش افروزی...
خداوندا تو گفتی کعبه واجب است هر که به آن روی آورد عادل است..ولی من دیده ام عادلی که بر دستی می و بر دست دیگر پیمانه ایی را.و از بهر تو استغفار میگوید.
خداوندا!
تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست....پس تو با مریم زنا کردی
وه!!!زبانم لال.چشمم کور.چه بی پرده سخن گفتم.چه اسرار دلم را بی پرده عیان کردم.اگر توهین به درگاه الهی شد
خداوندا ببخشایم....ببخشایم....ببخشایم
چرا من رو سیه باشم
چرا قلاده تهمت مرا در گردن آویزد
خداوندا اگر روزی بشر گردی پشیمان میشدی از قصه خلقت.از این بدعت
خداوندا تو مسؤلی...

ديروز...
باز باران با ترانه با گوهر هاي فراوان ميخورد بر بام خانه...و اما امروز... باز باران بي ترانه باز باران با تمام بي كسي هاي شبانه... ميخورد بر مرد تنها...مي چكد بر فرش خانه... باز ميآيد صداي چك چك غم... باز ماتم
من به پشت شيشه تنهايي افتاده... نمي دانم ... نمي فهمم كجاي قطره هاي بي كسي زيباست؟... نميفهمم چرا مردم نمي فهمند كه آن كودك ... كه زير ضربه شلاق باران سخت ميلرزد ... كجاي ذلتش زيباست؟